Sunday, November 01, 2009

.

سکوت می کنی و در من شمشیر ها بهم می خورند و
اسب ها شیهه می کشند و سوار هایشان بی سر به این سو و آن سو می دوند و
دیوانه وار من به من خیانت می کند و جنگجو هایم پیدا نمیشوند و
خیال می کنند که من چشم گذاشته ام و این یک بازی کودکانه است که نباید در من آشکار شوند
در من جنگی ناله می کند و خون بازیگوشانه به هوا می پرد و شادی می کند
و تو در اوج خونخواهی خودت ایستاده ای و نگاه می کنی
گاهی به آسمان گاهی به زمین - گاهی به دوردست و گاهی به هیچ کجا و هیچ گاه به من
جنگ به که ببازم که زنده بمانم؟
جنگ را به که ببازم که تو را زنده نگه دارم؟
شمشیرم را میان زخم هایم پنهان می کنم

دستمال سفید تسلیم مرا در میان دشت سیاه تو آشکار می کند ومن شکار تو می شوم

---
کوچولو
دود ها تورو به سرفه می ندازن
ولی من دنبال راه فرار می گردم واسه زنده موندنمون
سفت بقل ات می کنم و دود و دنبال می کنیم

Wednesday, October 14, 2009

SolDier OF Fortune

دفعه ی پیشی که به دنیا آمدم
انگشت های تو در جیب هایم جا مانده بود
دست راستم را توی جیب راستم گذاشتم و بستم اش
تمام زندگی ام مشت دست راستم را باز نکردم
به کسی نشانش ندادم
کف دست راستم عرق می کرد
حتی باز اش نمیکردم که فوت اش کنم
به آدم ها که می رسیدم به آنها دست نمی دادم و
تمامشان در تمام طول زندگی ام خیال کردند
که من از آن مزخرفات اتفاقی به دنیا آمده ای هستم
که قصد مهربان بودن با هیچ کسی را ندارند
و من هم زحمت توجیه رفتارم را بخودم ندادم
نمی خواستم مجبور شوم که بخاطر آنها مشت ام را باز کنم
و تو را فاش کنم و تبدیل به نمایش آشکاری کنم که هیچ کس تا آخر عمر
از دیدن آن سیر نمی شد
نمی خواستم تبدیل به سیرک بزرگی شوم که دلقک های غمگین اش
با دماق های بزرگ و قرمز و لباس های خال خال و رنگی
جرات لحظه ای تلخ بودن را نداشته باشند
تو را توی دستم نگه داشتم و با یک دست دیگرم
نتوانستم آنطور که می توانستم زندگی کنم
من از آن آدم های خیلی با ایمان نبودم که
وقتی دست و پایشان را میبرند - با دهان قلم میگرند و نقاشی میکشند
بخاطر چند روز بیشتر زنده ماندن
من انگشت های تو را برای خودم نگه داشتم
که اگر زمانی جایی تو را با دست های بدون انگشتت پیدا کردم
مثل آخرین تکه ی یک معمای فلج شده آن ها را بتو بچسبانم
و خنده را روی لب هایت ببینم
می دانم که هر بار بمیرم و بخواهم دوباره به زندگی برگردم
به آنها می گویم که تکه از تو را در جیب راست من جا بگذارند
به آن ها می گویم که خوشحالم اگرتباه می شوم در هر بارذره ای تو را داشتن
---
کوچولو ؟
دفه ی پیشی که خرده نونا رو ریختم رو سرم
پرنده ها مغزمم با خودشون بردن

Thursday, October 01, 2009

LaBle On The WorlD

عکس بر گردانی به اسم من
که چسبانده اند روی ناف این دنیا
کافی ست باران کمی بیشتر ببارد
آفتاب کمی کمتر بتابد
من کمی بیشتر خیس شوم و
کمی دیر تر خشک شوم
ور بیاییم و کنده شوم از تمام این پیکر ها و
ببازم در تمام این پیکار ها
و بال هایی روی سینه هایم در بیاورم و پرواز کنم
نگاهم تنها به آسمان باشد
بی آن که ارتفاعم از زمین را بدانم
و شاید هم پشتم به بلند ترین درخت های کاج دنیا گیر کند
و لبخند بزنم و دردی دوا نشود و باز هم لبخند بزنم و
آنجا همه چیز برای بیاد آوردن تو
پشت سنگ ها پنهان است و دوستت دارم و
دروغ می گویند در من - آن لحظه هایی از من که تو را آزار می دهند
---
کوچولو ؟
انقد دوستت دارم که دلم می خواد شبا بزارمت زیر بالشم و بخوابم

Wednesday, September 23, 2009

Where is Your iCeD Eyes?

دست هایم شکار شدند و آویزان اند از دو سمت من
راه می روم
مگس ها رویم نشسته اند و من همچنان راه می روم
باخودم می گویم که شاید به یخچال های چشم تو رسیدم
و این فساد تدریجی و در کنار تو بیهوده ماندن را
به ابتذال میان کرم ها ترجیح دادم
---
کوچولو
امشب خیلی سرما خورده ام واسه حرف زدن با تو
پشتم و بهت می کنم و می خوابم

Monday, September 21, 2009

Heh

شهامت نمیخواست جنگ با من را - بردن
درد نمیخواست آن زخمی که من نشانده بودمش گوشه گوشه های تنت
تنهایی نمیخواست ساعت هایی که من نیامده بودم و ساعت هایی که من دیگر باز نمیگشتم
اشک نمیخواست چشمهای این غریبه ها برای دودمانی که از من بباد می رفت
مهربانی نمیخواست سگی که از وجود من جدا شده بود
و زیر لگد های شما به زوزه های غم انگیز افتاده بود
خدا هم نمیخواست این فریاد های التماس خالی از التماس را
بیمارم
راه های نفس در من از کار افتاده است
به بیماری ام لوله های هوا وصل کرده اید ؟
---
کوچولو؟
من عاشق این هیچوقت بزرگ نشدنتم
پاهات و با دو تا دستات می گیری و میاری نزدیک لبات
و این یعنی کهنه نشدن زندگی من